سلام دوست جونای عزيزم

اينم بقيه ی داستان

ليلی زير درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد.گل داد.سرخ سرخ.

گلها انار شد.داغ داغ .هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست ليلی چکيد.

ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلی اش رسيد.

خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود.

کافی ست انار دلت ترک بخورد.

اين به نظر خودم قشنگترين داتان اين کتابه.

قربون شما