سلام دوست جونای گلم.

دلم خیلی براتون تنگ شده بود.خیلی وقت بود دلم می خواست بیام و آپ کنم ولی منتظر بودم که یه روز تمامٍ  وجودم بخواد که بیام و حرف بزنم.

4 روز پیش تولد وبلاگم بود.وبلاگ عزیزم تولدت مبارک.وبلاگی  که هروقت میام توش احساس می کنم که یه خونه ی کوچولویی ه که مال خود خودمه.همه ی حرفام رو می تونم توش بزنم.

امروز یه اتفاقی افتاد که دلم می خواست به یکی بگم. یعنی دلم می خود یکی حسم رو بهم بگه.بهم بگه چیکار کنم.بگه آخرش چی می شه.با این که دلم می گه نه ولی امروز به یه جایی رسیدم که از خدا خواستم دیگه نبینمش.

امروز دیگه بریدم.

کاش انقدر زود وابسته نمی شدم.امروز وقتی اول نبود با خودم گفتم مثل این که دیگه نمی آد ولی درست همون موقعی که داشتم فکر می کردم که دیگه نمی آد توی قاب در ایستاده بود.

تا کی می خوام بگم ای کاش؟خدا بهم یه راه حل نشون بده!!!

امروز حافظ هم جوابم رو نمی ده!

برای آخرین بار امتحان می کنم....!

   دیگر ز شاخ سروسهی بلبل صبور                    گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

    ای گل بشکر آنکه تویی پادشاه حسن                   با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور

    از دست غیبت تو شکایت نمی کنم                تا نیست غیبتی ندهد لذتی حضور!!!

 

اگه سرتون رو درد آوردم ببخشید!

منتظر نظراتون هستم!

قربانِ شما

خداحافظ