سلام!

     راستش امروز اصلا حوصله نداشتم برم تو word تایپ کنم.اصلا انقد حالم گرفتس که حال هیچی و هیچ کس رو ندارم!می دونی بهونه آخه بدبختیم اینجاس که خودم نمی دونم چمه.گاهی دلم برای کسایی تنگ می شه که خودم از خودم روندمشون.هرچی سعی می کنم که مثل آدم رفتار کنم نمی تونم!۱ هفتس هرچی می شه گریم می گیره.چون نمی دونم هم چمه نمی تونم راه حلی براش پیدا کنم.آدم به هیچکس دیگه نمی تونه اعتماد کنه.از بس که دروغ می شنوه و دورنگی می بینه!

     با اینکه می دونم اونی که الان شدید عذاب وجدان دارم در موردش هیچ وقت اینجا نمی آد(چون اصلا آدرس اینجا رو نداره فکر می کنم)اما دوست دارم منو ببخشه.خواهش می کنم منو ببخش!خیلی دلت رو شکوندم!

     بهونه ی نوشتنم!همه سراپات رو غم گرفته.معذرت می خوام.تقصیره منه.اصلا نمی دونم چرا اومدم آپ کنم.بعد چند وقت یهو با این همه بی حوصلگی!به اونایی هم که می خونن هم می گم ببخشید!!!!

     سوز آهم اثر نمی بخشد

  دفتری را چرا سیاه کنم؟

 شمع بالین مرگ خود باشم

 کاهش جان خود نگاه کنم؟

 

 بس کنم ان سیاهکاری،بس!

 گرچه دل ناله می کند:«بس نیست»!

 برگ های سیاه دفتر من!

 از شما روسیاه تر کس نیست!

فکر می کنم بدترین پستم تو کل این سال ها همین بوده!

ببخشید اذیت شدین!