سلام!

امروز یه داستان قشنگ براتون دارم...

     مردم اورفالیس در حالی که پیامبر خود را بدرقه می کردند، از او می خواستند سوالاتشان را نیز پاسخ دهد...

     زنی پای پیش نهاد و گفت برای ما از غم و شادی بگوی.

     پیامبر گفت:

شادی های ما همان غم های ماست که نقابش را برداشته است.

و چاهی که خنده هایتان از آن می جوشد، همان است که از اشک هایتان پر شده است.

و چگونه جز این تواند بود؟

هرچه غم ژرف تر وجود شما را می کاود،گنجایشی فراخ تر برای شادی خواهید داشت.

وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این قلب همان است که تو را غمگین کرده بود. و هنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که براستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه می کنی!

بعضی گویند شادی عظیم تر از غم است،بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد،اما من با تو می گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.آن ها با هم نزد تو می آیند و هنگامی که یکی از آن دو کنار تو نشسته است،بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است!

     کلی تصمیم جدید دارم تو سال جدید.حداقل دوست دارم یه چند تاییش رو بتونم عملی کنم!می دونم که خدا هم کمکم می کنه!امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه!