اول سلام!

     روز چهارشنبه مورخ ۶/۴/۱۳۸۶ هجری خورشیدی بالاخره امتحانات را با نتایجی نامعلوم و صد البته بهتر و راضی کننده تر از ترم پیش به پایان رسوندم البته به اضافه ی یه کوچولو حاشیه های دوروبرش!

     همان روز پس از به پایان رسیدن امتحان و یه کم الکی گشتن تو دانشکده ،همراه دو تن از دوستان رهسپار نزدیک ترین مرکز خرید به دانشکده شده و یک قلم خرید مورد نیاز و ضروری را انجام دادیم که مثلا هوای امتحانات از سرمون بپره و هوای تابستون بیاد تو سرمونخب بالاخره ما نیز آدمیم و یه کوچولو نیاز به تفریح داریم بعد از ۲ هفته درس خوندن . (البته بیشتر ازدر خوندن از استرس کشدین)البته این استرس از نوع خاصی استرسه که ناشی از نخوندن کتاب ها تا قبل از ۲ هفته فرجه ی درس خواندن می باشد و با نگاه کردن به هرکدام از کتاب های نو به انسان دست می دهد که البته ایشالا خدا برای هیچ کس نیاره این حس استرس را 

     خلاصه داشتم عرض می کردم... پس از انجام خرید به اتفاق بنا را بر بازگشت به منزل گذاشتیم...

پس از طی مسافتی به صورت تقریباْ له و لورده و خسته و کوفته و همه ی اینا و البته با دلی پر از امید و شاد از این که بالاخره این آرزو که خیلی وقتا در ایام امتحانات می کنیم ( خدایا یعنی می شه من یه روز بعد ِ این امتحانات کذایی رو ببینم...؟) برآورده شده به منزل رسیدم...

     ناهار را خورده و به سان دور از جان همگی شما، یک چیزی تو مایه های جنازه به خوابی فرو رفتم که البته زیاد شیرین نبود. چون با چنان سر دردی از خواب بیدار شدم که احساس می کردم یکی با پتک مدام و بلاوقفه در حال ضربه زدن به این سر بیچاره اس خلاصه چشمتون روز بد نبینه که یه ۲ ساعت بعد کشف کردم که تب و لرز نیز دارم و کار از یک سردرد معمولی گذشته! و بدین صورت پس از مراجعت از دکتر متوجه شدم که مبتلا به آنژین می باشم و محکوم به خوردن یک سری آنتی بیوتیک های قوی و همچنین تزریق آمپول می باشم...و به علت اثر خواب آور قرص ها مدام بی حال و دراز کش می باشم!

     خلاصه ما که تعطیلات تابستان خود را این گونه آغاز کردیم....ولی این که می گن خدا همیشه جای شکرش رو باقی می ذاره،  واقعا درسته...خوبه تو امتحانا به این روز نیفتادم....

     پس نتیجه گیری اخلاقی:    همیشه خدا را شکر کنیم!!!