۱.سلام!

۲.بهونه ی قشنگ من،تولدت مبارک!البته با ۵ روز تاخیر که می دونم تو که حالم رو می دونی حتما منو می بخشی...نمی دونم چند سال دیگه قراره داشته باشمت،اما توی این ۴ سال وفاداریت رو بهم ثابت کردی...ممنونتم!

۳.بعضی وقتا یهو تمام واقعیت مثل آوار رو سرت خراب می شه!یا شایدم از همون اول این آوار جلوی چشمت بوده و تو از قصد پلکات رو روی هم فشار می دادی تا نبینیش...هرچی که هست فعلا در تلاشم که مغزم رو جمع کنم،شاید بتونم درکش کنم...فرق بسیار هست بین چیزی که می بینی با چیزی که واقعا درک می کنی...

۴.سرم رو گرم می کنم شاید برام همه چیز آسون تر بشه! به قول یه نفر با دست پیش می کشم،با پا پس می زنم!

۵.تازه الان به حرف یه نفر دیگه رسیدم که بهم می گفت:همیشه فکر می کنی همه چی تقصیر تو ِ...در حالی که تو این موضوع خاص تقصیر تو نیست...الان می بینم که واقعا اون قدرها هم که فکر می کردم تقصیر من نبوده!هرکس راه خودش رو می رفته بدون این که به اون یکی تفهیم کنه چی می خواد!

۶. ۴ سال تموم سعی کردم فرار کنم و همه چی رو بسپرم به دست زمان.مگه نمی گن که زمان همه چی رو حل می کنه؟مگه نمی گن آدمیزاد به همه چی عادت می- کنه؟ پس چرا همه چی حل نشد؟کجای مسیر بودم که اشتباه پیچیدم و حالا سر از جاده خاکی درآوردم؟

۷.هرکس به طریقی دل ما می شکند     بیگانه جدا دوست جدا می شکند

 بیگانه اگر می شکند حرفی نیست     من در عجبم دوست چرا می شکند؟

(این هیچ ربطی نه به من داشت نه به حسم نه به حس کس دیگه،کاملا بی ربط بود،جدی نگیرید)

۸. یه مصاحبه به زودی در پیش دارم که یه جورایی برام یه کم مهمه...چون نتیجه اش خیلی چیزا رو برام روشن می کنه.با این که نتیجه اش از الان تقریباو تحقیقا برام معلومه اما اینم یه مرحله اس که باید گذروند.مهم اینه که بهم نشون بده از این به بعد چیکاره ام و چقدر باید تلاش کنم که به اون چیزی که می خوام برسم!

۹.ای دل اینجا دگر جای ما نیست    با غم ما کسی آشنا نیست

 ای بلاکش چه جویی چه خواهی؟       در دیاری که رسم وفا نیست

 پس:

قایقی خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب،دور خواهم شد از این خاک غریب!

همچنان خواهم راند،نه به آبی ها دل خواهم بست، نه به دریا!

پشت دریاها شهری ست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است!

خاک موسیقی احساس تو را می شنود....