*روزی از خدا پرسیدم:

-چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند؟

خداوند پاسخ داد:

- کودکی آن ها. ابن که از کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند، . دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند!

این که آن ها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند!

این که با اظطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند، بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده!

این که به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند!

دست های خدا دستانم را گرفت...

برای مدتی سکوت کردیم...

و بعد دوباره پرسیدم:

-به عنوان یک پدر می خواهید کدام درس های زندگی را فرزندانتان بیاموزند؟

او گفت:

-بیاموزند که آن ها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد...همه ی کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دیگری را دوست بدارند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط ند ثانیه طول می کشد که زخم هایی عمیق در قلب آن هایی که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم!

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیش ترین ها را دارد، بلکه کسی ست که به کم ترین ها نیاز دارد!
بیاموزند که آدم هایی هستند که آن ها را دوست دارند، فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند!

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببیینند!

بیاموزند که کافی نیست فقط دیگران را ببخشند، بلکه آن ها باید خود را نیز ببخشند!

من با خضوع گفتم:

-از شما به خاطر این گفتگو متشکرم!

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خدواند لبخند زد و گفت:

-فقط این را بدانند، که من اینجا هستم...همیشه!