سلام!
     این روزا یه کم همه چیم ریخته به هم! اگه دیر به دیر بهتون سر می زنم ببخشید!
تو بعضی برهه های زندگی، همه ی کارای آدم یه جورایی به هم گره می خوره که اصلاً نمی دونی از کجا باید شروع کنی...
بهونه ی من!خیلی برام عزیزی که دارم می نویسم.دفتر خاطراتم رو 1 ماهی هست که گذاشتم کنار.حتی با این که قول داده بودم که این 2 هفته ی پیش رو همه چیز رو بنویسم اما نتونستم...اما دوست دارم که بیام پیشت.
تازگیا کشف کردم که هرکاری می کنم نمی توینم حرفام رو اون طوری که می خوام بزنم. این اعصابم رو خرد می کنه.احساس بی حاصلی می کنم.همه ی حرفا تو مغزمه اما دیشب که اومدم بنویسمشون و بفرستم نشد!یه سری دری وری تحویل دادم و فرستادم.خدا به داد اونی برسه که فکر کنم امروز فردا می خواد بخونتش!
ترجیح کی دم به کارایی که باید ظرف 1 هفته ی دیگه انجام بدم فکر نکنم.چون مغزم سوت می کشه!واااای یادم رفت بگم!برای اولین بار قراره یه مصاحبه انجام بدم!از استرس دارم می میرم.خدا کنه خوب پیش بره!شاید اگر این همه دلم نگرفته بود بهتر می تونستم به مصاحبه ام فکر کنم!
خدا خواسته!
پس باید بجنگم و ناامید شم!
به نفعمه که ادامه بدم!
خدا قدرتش رو بهم بده!

     چرا تا شکفتم
     چرا تا تو را داغ بودم نگفتم؟

     چرا بی هوا سدر شد باد؟
     چرا از دهن حرف های من افتاد؟؟؟؟