روزهایی که می خواستم رسیده اند! روزهایی که دغدغه هایم کم تر شده باشند. که بیخیال تر باشم. که دیگر غم و غصه ای نباشد که آزارم دهد. ( نه این که نباشد، هست اما ذهن من دیگر کندوکاوشان نمی کند و این را هم آرام آرام دارم می فهمم که هیچ چیز دست من نیست، این که ذهنم درگیر چه باشد یا نباشد.) حتی فکر امتحانات هم آنقدر دستپاچه ام نمی کند. حس می کنم توانش را دارم که بجنگم. حس می کنم کارها راحت تر از سابق است. شاید دیگر عادت کرده ام.  یک ماه باقی مانده را باید با تحقیق ها و مقاله هایی که باید بنویسم و درس هایی که باید بخوانم سر کنم....این هم مدلی از زندگی ست. مدلی معمولاً زود گذر و البته مشقت بار برای یک دانشجو!البته دانشجویی از نوع من!

     دیشب شب خیلی خاطره انگیزی برایم بود. انرژی مضاعف گرفتم...!

 چند وقتی ست شعر زمستان اخوان ثالث خیلی فکرم را مشغول کرده. گاهی حسش می کنم. با این که تا به حال اصلاً به کارهای اخوان فکر نکرده بودم یا حتی دوستش نداشته ام اما این شعرش عجیب به دلم می نشیند.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است....

Image and video hosting by TinyPic" />