سلام!

    آخ که چقدر الآن دلم می خواد بنویسم... می دونی... داشتم فکر می کردم چقدر آدم های درست و حسابی دور و برم بوده اند تا حالا و من نمی دیدمشون!
     و این که چقدر برف بازی کردن با پا روی برف های دست نخورده ی حیاط پشتی دانشکده خوش می گذره. این که تا یکی داره رد می شه خودت رو کاملا خانم و متین نشون بدی و بعدش با هیبتی سر تا پا سفید تمام راه حیاط تا خانه ( همون خانه ی نواندیشان) را بدوی تا کسی با همان هیبتی که گفتم نبینتت. اونم تو دانشکده ای که همش حرف های قلمبه سلمبه از اجتماعیات و نظریه های آدم های بزرگ جامعه شناسی می زنن و به کل همه چیش به جامعه شناسی ربط پیدا می کنه و همه توش سعی می کنن خودشون رو منتسب به یه آدم گنده توی دنیای جامعه شناسی بکنن و ... حالا باز شانس آوردیم که دانشکده خلوت بود. هفته ی اوله و تقریبا کسی نمی آد. یعنی می آن ها! اما برای هر هدفی به غیر از سر کلاس رفتن! چون کلاسا تشکیل نمی شن عمدتا!
     وای نمی دونین چقدر بده که پشت در یه کلاس با دوستت داری درباره ی یه آدمی حرف می زنی. بعد در رو بار کنی و ببینی که همون آدم توی کلاس نشسته بوده! حالا خوبه اسم مستعار اون آدم رو داشتم به کار می برم!و خوب تر این که حرف بدی درباره ی همون آدم نمی زدی!
      وای! نمی دونین چه حس بدیه وقتی یکی از فامیل هاتون که در بلاد کفر به سر می بره، نصفه شبی ازتون بخواد یه چیزی از یکی از فامیل های دیگه تون بپرسین! و شما اول به همون فامیل دومی SMS بدین که ببینین اگه بیداره بهش زنگ بزنید و سوال را بپرسید. بعد که جواب نداد به SMS، به علت عجله داشتن فامیل اولی مجبور شید زنگ بزنید و با صدای به شدت خواب آلود فامیلتان روبرو شید و مجبورش کنید یک آدرس پستی دقیق را بهتان مثل دیکته بگوید!!!!
     فکر کن! من اگر جای فامیل دومی بودم گوشی را روی سر شخص تلفن کننده خرد می کردم! پس خوبه که موقع خواب همیشه گوشی ام را silent می کنم!

به نظرتون اون چیزی که ممکنه بشه می شه!؟