سلام!

 پازل

 

     عاشق پازل شده ام! یعنی دیر فهمیدم که عاشق پازل بوده ام! از شواهد پیداست که از بچگی این طور بوده ام. اما چی شده  است که یه مدت از آن دور بوده ام، نمی دانم!

     سرعت اینترنت بسیار پایین آمده است و این اعصاب مرا به شدت خرد می کند!

     دانشگاه هم که دوباره از فردا شروع می شود...چقدر دردناک!

     شمال هم خوش گذشت. یعنی لازم بود. خیلی زیاد!

     چرا اصلاً من می نویسم!؟ شاید چون مرغ همسایه غاز است و من بیهوده هی تلاش می کنم که کاری کنم که مرغم شبیه غاز شود. شاید هم چون فقط علاقه دارم بنویسم و به این نگاه نمی کنم که استعداد هم خوب چیزی است.

     چرا انقدر دردناک است وقتی کلی وقت می گذاری و یک پازل بزرگ با قطعات ریز را درست می کنی، بعد وقتی پازلت تمام شد،می بینی از همان وسط ها درست فکر می کردی  و یک قطعه ی پازلت گم شده است و هی تو تلاش می کردی که به خودت بگویی نه حتماً تا آخرش پیدا می شود، و نمی شود!

     اما هرچه باشد پازل خوبیش این است که چند ساعتی در اتاقت تنها می شوی و فقط فکر می کنی و مغزت از بس که در این چند ساعت کار کرده است، در شرف انفجار است. 

حرفم را عوض نمی کنم! عاشق پازل می باشم! 

........................................................................................................................

پ.ن 1: عکس پازلم را با اینکه در مراحل مختلف ثبت کرده ام، این جا نمی گذارم تا چشم نخورد!

پ.ن2: عنوان این پست کاملاً بی ربط است و چون دوستش داشتم نوشتمش! از قیصر امین پور است!