به چشمان پريرويان اين شهر

به صد اميد می بستم نگاهی.

مگر يک تن از اين نا آشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهی

*

به هر چشمیـ با ميدی که اين اوست ـ

نگاه بی قرارم خيره می ماند

يکی هم زينهمه ناز آفرينان

اميدم را به چشمانم نمی خواند!

*

غريبی بودم و گم کرده راهی

مرا با خود به هر سويی کشاندند.

شنيدم بارها از رهگذاران

که زير لب مرا ديوانه خواندند!

*

ولی من چشم اميدم نمی خفت

که مرغی آشيان گم کرده بودم

ز هر بام و دری سر می کشيدم

به هر بوم و بری سر می کشيدم.

*

اميد خسته ام از پای ننشست.

نگاه تشنه ام در جستجو بود.

در آن هنگامه ی ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت آن جا که او بود!

اميدوارم هيچکس تنها و بيکس  نمونه.