تو دیگر داری بزرگ می شوی. ۵ سالت است...چه چیزهایی که ندیده ای ها! خودمانیم. تا حالا هم خوب دوام آورده ای! بهونه ی من! عزیز دلم! همراهم. دلم را تاکنون نشکسته ای...اما شکستگی دلم را زیاد دیده ای. کار دیگری ندارد این دلم جز شکستن. الان نمی توانم اسمش را بگذارم شکستن. انتظارش را داشتم. چنین روزهایی بالاخره باید می رسیدند. خدا تحملش را می دهد.مگرنه ؟ شک ندارم که می دهد.

     می گویند صلاح کار کجا و من خراب کجا....جناب لسان الغیب می گوید. دوست جدید این روزهایم است. خب حتماً راست می گوید. سر تعظیم در برابر تقدیر فرود می آورم و می گویم شکر.

 

     بهونه ی من!‌مثلاً بهانه  آمدنم تبریک تولدت بود. شرمنده ام! این روزها حرف هایم زیادند. گوش شنوا می خواستم که الان اینجا کمی تخلیه شدم.باقیش بماند در دلم. مثل موزه ها. به زودی حرف هایم کلنگی می شوند....