به تو نگاه می کنم و  می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد، آسوده خاطرت کند، بگشایدت تا به در آیی...

من پا پس می کشم و در نیم گشوده به روی تو بسته می شود.

 

پ.ن ١ : چند وقتی هست که دیگر به خودم زحمت نمی دهم حرف هایی که شب و روز در ذهنم می چرخند روی کاغد بیاورم... این شعر شاملو همانی ست که می خواستم بگویم!

پ.ن ٢ : زندگیم این روزها مثل ... ولش کنید!‌ چند وقتی ست دیگر خوشم نمی آید زندگیم را به چیزی تشبیه کنم. زندگیم زندگیست و من شاکرم...اگر همین طور پیش برود عالی ست...امید هست که بعد از سال ها موفق شوم.

پ.ن ٣ : تجربه کردن احساس های جدید خیلی جالب است. حس می کنم بزرگ تر شده ام ...حداقل از ٢ سال پیش تا به الان!

پ.ن ۴ : دوست ندارم کار نوشتن حافظم تمام شود. این طوری انگار که همیشه کاری دارم که انجمش دهم و از آن لذت ببرم!