امروز یکی از استادان فرق ارتباط و رابطه را توضیح می داد...در ذهنم به سوالش درباره ی فرق این دو این طور پاسخ دادم: رابطه آن است که تنگاتنگ تر و عمیق تر از رابطه باشد...بعد یک لحظه شک کردم که آیا چیزی می تواند هم عمیق باشد و هم تنگ؟!و بعد یک دره را در نظرم آوردم که هم می تواند تنگ باشد و هم عمیق...و آخرش هم به این فکر کردم که آیا ارتباطاتم بیشتر رابطه اند یا ارتباط؟اصلاً می شود به رابطه هایی که خودم فکر می کنم رابطه اند، گفت رابطه؟!

     یکی دیگر از استادان ٢ ساعت راجع به حقیقت و واقعیت حرف زد،در حالی که اولش هم گفته بود که هیچ معیار و ملاکی هنوز برای تشخیص دادن این که چیزی واقعیت است یا نه کشف نشده است....پس چه لزومی دارد چیزی درباره اش بدانیم؟


     استاد دیگری که دوستش می دارم گفته بود فکر کنیم...برای روز امتحان و برگه ی امتحانی ایده های بکر خودمان را می خواهد! و من شروع کردم به فکر کردن و بعد از مدت ها فکر، فهمیدم که تمام این مدت داشتم فکر می کردم که دقیقاً به چه چیزهایی باید فکر کنم...


     و من می ترسم آخر از دست این درس ها که اصلاً‌ نمی دانم ضرورت خواندشان در رشته ی ما چیست، دیوانه شوم!


     مینای کنعان را در طول فیلم سرزنش می کردم...اما مگر خودم در سطح خرد تری مثل او فکر نمی کردم؟! پس می شود...دیگر سرزنشش نمی کنم...

     این روزها همش خودم را سعی می کنم جای این و آن بگذارم...هر کسی که از دستش دلخور می شوم، می گویم حتماً‌من هم اگر جای او بودم همین کار را می کردم...

     و دیگر از کسی توقعی ندارم...هر کاری برایم می کنند از لطفشان است! این طوری اگر کاری کنند یا چیزی بگویند که بر وفق مرادم است، چون انتظارش را نداشته ام بیشتر ذوق می کنم!