زنده گی دلم را مدیون آدم های زیادی هستم!

مثل منطق فازی.

که از ٠ تا ١ تعدادی بی نهایت عدد را فرض می کند.

و همین امروز صبح از دکتر کوثری آموختمش...

دِین داشتن خوب است.

مدیون کتابی هستم که بلندم کرد.

مدیون دوستی هستم که کتاب را به من هدیه کرد.

و نمی دانم چرا اشکم را در پس آن کتاب بعد از روزها انتظار سرازیر کرد...

مدیون آدم هایی هستم که می بینمشان و انگیزه ام هستتند!
کتابی که حرفش را زدم،

عشق را نشانم داد

به سادگی عاشق یک کتاب شعر شدم.

و آدم عاشق که حرف حساب سرش نمی شود!

نمی دانم چرا امروز کش می آید؟!

پشت میز نشسته ام و چراغ مطالعه ی اهدایی دست دیگرم را روشن کرده ام.

در پرتو نورش و پشت میز نشستن و کتاب خواندن را دوست دارم.

امروز که کش می آید هِی می خوانم!

و از این شاخه به شاخه ی دیگر می پرم!

هیچ وقت این پرش ها حس پروازم نداده بود.

اما مثل این که دارد کار خودش را می کند.

آن قدر سبکم که فقط کافی ست بال هایم را تکان دهم.

اشک هایم که نمی دانم از کجا انقدر زیادند،

سبک ترم می کنند از پیش.

این هم به خاطر منطق فازی ست.

دیگر گریه ام به خاطر غم یا شادی نمی گیرد.

علل دیگری این بین اند که نمی شناسمشان.

اصلاً چه اهمیت دارد؟!

مهم این است که حالم خوب است.

و بعد از سال ها و به دور از دفترم

جای دیگری سرِ نوشتنم باز شده است!

حتی دنبال کاری که انقدر دوستش دارم را، نگرفتن، بازم نمی دارد از نوشتن!

حتی خرد شدن چیزی را در درونم وقتی که می پرسند کارت چه شد، از خاطر می برم!

حس می کنم قوی شده ام!

من دوست دارم وقتی دارد خوش می گذرد به من ،

فقط دست هایم را زیر چانه ام بگذارم و لبخند بزنم.

و حرفی نزنم.

فقط گوش!

و نمی دانم چرا فکر می کنند ناراحتم یا بهم بد می گذرد؟!

چرا فکر نمی کنند که بهترین لحظاتم را می گذرانم و نمی خواهم با حرف هایی که از دل نمی آیند خرابشان کنم؟!؟!