صبح یک ردیف سنگ فرش را نشان می کنم و سعی می کنم تا مقصد دنبالشان کنم...به تیر چراغ برق منتهی می شود...

 

شب چترم را می بندم و تمام راه تا خانه را پیاده و بدون چتر طی می کنم و ای ساربان را گوش می کنم...

 

بیخیال شده ام شدید!