من از چی انقدر عصبانیم؟!

شاید از این که این روزهای لعنتی از برق هم تندتر می روند و من هی می دوم به دنبالشان....اما نمی دانم در کدام فرعی می پیچند که من بی هوا گمشان می کنم...

شادی می گفت این روزها که می گذرند، شادم که می گذرند(شادی ببخش اگر مثل خودت  نگفتمش)...پس چرا من شاد نیستم شادی؟!

انقدر کوفته ام که  نگو...حتی وقتی از دانشگاه تا خانه پیاده می روم هم انقدر داغون نیستم....

من دلم نمی خواهد انقدر یکشنبه ها پشت هم تند و تند بیایند و بروند و من هیچ کاری نکنم...این روزها صبح تا شب فقط پازل درست می کنم و به فکرهای درهم و برهم ذهنم مجال می دهم تا با خیال راحت پاتیناژ تمرین کنند...تنها تلاشی که این روزها می کنم که آنچنان هم سخت نیست، لبخند زدن است...

عادتم شده است این لبخندها ...شاید از بچگی...نمی دانم...شاید بچگی همه اش خنده بوده و الان هرچه از آن خنده ها مانده یک لبخند خشک و مصنوعی...شاید اگر عادتم اخم بود الان حالم بهتر بود