نه مثلاً فکر کن می شینم میگم خدا! ولی یه کم هیجان هم بد نیستا...و هنوز جمله تموم نشده به خودم کلی بد و بیراه نثار می کنم که دیگه بیا و بیخیال شو و از این چیزا از خدا نخواه...دردسر می شه بعداً...تو یکی ثابت کرده ای که جنبه اش رو نداری!

     امشب که با تارا حرف می زدم، تازه فهمیدم چقدر توی این 3 سال ،با وجود مقادیر فراوان غری که می زدم، اتفاقات خوب برام افتاده! با تارا روز اول دانشگاه آشنا شدم...

    کلیشه ی همیشگی امتحانات جلوی چشمانم است! مقادیر فراوان جزوه و ترس شدید از احتمال افتادن درس یک استاد به خصوص که مطمئنم تا آخر عمرم به سان کابوس دنبالم خواهد بود! اما بیخیال تر از همیشه ام! مراسم سیسمونی چینون (همون فرآیند چیدن سیسمونی در اتاق نوزاد)  را با آسودگی خاطر شرکت می کنم و ککم هم نمی گزد...فیلم های تکراری مورد علاقه ام را روزی یک بار دوره می کنم و با عشق فراوان، دیالوگ ها را با بازیگران تکرار می کنم...مثل کاری که باید با درس هایم بکنم...پایه ی هرگونه خوش گذرانی می شوم...لادن زنگ نزده به خاطرش مامان را می کشانم آنجا...به زور از رختخواب جدا می شوم...کتاب از کتابخانه ام کشف می کنم...دنبال فیلم می گردم...دوستانم را بیشتر از همیشه دوست می دارم...پای صحبت هایشان می نشینم...شده تا 4 صبح...پیچیدگی ها باعث سرگیجه ام می شوند...از دلتنگی برای کسانی که همیشه جلوی چشمم هستند گریه ام می گیرد...

تاریخ ها یادم نمی مانند...فقط تولدها..آن هم چون بدم می آید یادم بروند...آدم ها تاریخ می گویند...سالگرد وقایع را می گیرند...من نگاه می کنم.لبخند می زنم.غبطه می خورم.به خودم قول می دهم...

چه فایده؟!