از هر دری!

آهنگ «شیوهٔ نوشین‌لبان» نامجو داره پخش می‌شه.

نشسته‌ام به نوشتن پست که یکی از برنامه‌های هفتگیه که باید بهش پایبند بمونم.

آخرین روزای زمستونه. خوشحالم تهران نیستم بس که از عید و روزهای قبلش و استرس ناخواسته و ترافیک و خود عید و دید و بازدیدش بدم میاد.

دارم فکر می‌کنم چقدر از کارایی که دارم می‌کنم و از خودم و از برنامه‌ها و قصد و نیت‌ها راضی می‌تونم باشم و چقدر نیستم. چقدر کارهای ناکرده کرده‌ام این چند ماه اخیر، چقدر حالم از کاری که الآن دستمه خوبه، چقدر ترجمه‌هام رو برده‌ام جلو و چقدر طبق برنامه‌هام پیش رفته‌ام و همچنان از خودم ناراضی‌ام و بیشتر می‌خوام از خودم.

به برنامه‌های سی‌سالگی‌م فکر کردم این روزها و دلم می‌خواد عملیشون کنم.

مصاحبه‌هایی که این روزها دستمه رو با دقت ریز به ریز می‌برم جلو و از توش هزار تا نکته درمی‌آرم و لحظه به لحظه می‌گم چقدر خوشبختم به خاطر این شانس بزرگ و چقدر باید ازش یاد بگیرم و هدرشون نکنم.

ایده‌ها توی سرم می‌چرخن و سعی می‌کنم به خودم تلقین کنم و خودم رو مطمئن کنم که همون‌طور که قبلی‌ها رو عملی کردم، بقیه رو هم می‌تونم شروع کنم و ببرم جلو.

هرگز نباید فراموش کرد انگیزه دادن رو. آدم‌هایی دور خودمون باید داشته باشیم که انگیزه بدن بهمون. که ببرنمون جلو. که کنارشون احساس کنیم آدم‌های منفعلی نیستن و مدام پی یادگرفتن هستن. که شوق پیدا کنیم به دویدن و جلو رفتن.

که بخونیم و بشنویم.

یه پیشنهاد کاری بهم شد که شرایطش خیلی خوب بود ولی نتونستم بپذیرمش...

حیف شد!

/ 0 نظر / 43 بازدید