از دست و زیان که برآید؟

مگر زندگی جز همین شادی ها چیز دیگری هم می تواند باشد؟

وقتی درست در میانه ی نا امیدیِ هفته های اخیر، دری به رویت باز می شود که پر است از رنگ، وقتی وارد آن در می شوی و غرق می شوی در رنگ...آن هم در یک مدت کوتاه...وقتی باورت نمی شود خدا این قدر لطفش را نثارت کند...وقتی فقط دعا می کنی و وقتی از این جاده ی پیش رویت کمی می ترسی. وقتی تصمیم می گیری فقط توکل کنی.

آن وقت است که از خدایت می خواهی این شادی ها و احساس ها را هیچ وقت کم نکند در دلت و آن وقت است که از ته قلبت ممنونش می شوی...

حیف که آن چه در دل است به این راحتی ها روی کاغذ نمی آید!

/ 7 نظر / 7 بازدید
محمد

سلاااااااااااام خوبی نگار جان؟ مطالب خوبی نوشتی شاداب باشی[گل][ماچ]

امیرحسین

سلام عجب متن قشنگی نوشتی[چشمک] مدت هاست بلاگت رو می خونم حسی که گفتی رو کاملاَ می شناسم[نیشخند] خیلی زیباست خیییییییییلی[گل]

عادل

این حیف آخری که گفتید خیلی قشنگ بود ... واقعاً حیف! امیدوارم اتفاقات خوب و پر امیدی در انتظارتون باشه ....

Arsham

تا حرکتی نکنی برکتی هم در پیش نیست . دعا به تنهایی دری را باز نمی کند . واقعا حیف که فاصله قلب تا زبان فرسنگ هاست .

الهام

سلام دوست جون!خوبی؟دلم واست تنگ شده .خوشحالم که شادی...[چشمک]

عاطفه

سلام خانوم خانوما[قلب] خوشحالم که داری قشنگی های زندگی رو تجربه می کنی!تو لیاقت بهترین ها رو داری[گل][ماچ]