شادی و غم!

سلام!

امروز یه داستان قشنگ براتون دارم...

     مردم اورفالیس در حالی که پیامبر خود را بدرقه می کردند، از او می خواستند سوالاتشان را نیز پاسخ دهد...

     زنی پای پیش نهاد و گفت برای ما از غم و شادی بگوی.

     پیامبر گفت:

شادی های ما همان غم های ماست که نقابش را برداشته است.

و چاهی که خنده هایتان از آن می جوشد، همان است که از اشک هایتان پر شده است.

و چگونه جز این تواند بود؟

هرچه غم ژرف تر وجود شما را می کاود،گنجایشی فراخ تر برای شادی خواهید داشت.

وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این قلب همان است که تو را غمگین کرده بود. و هنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که براستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه می کنی!

بعضی گویند شادی عظیم تر از غم است،بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد،اما من با تو می گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.آن ها با هم نزد تو می آیند و هنگامی که یکی از آن دو کنار تو نشسته است،بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است!

     کلی تصمیم جدید دارم تو سال جدید.حداقل دوست دارم یه چند تاییش رو بتونم عملی کنم!می دونم که خدا هم کمکم می کنه!امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه!

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پاییز طلايی ( غريبه آشنا )

سلام آجی نگار من هميشه شرمنده شما می شم بازم ممنون که به من سر زدين چشم چون شما دستور ميدين آپ ميکنم موفق باشين

رضا

با سلام و درود فراوان بر شما دوست عزيز و گرامي و درود بر قلم پرتوان تان ضمن آرزوي تندرستي و سعادتمندي شما در تمامي مراحل زندگي ، باستحضار ميرساند کلبه درويشي حقير با مطلبي آموزنده با عنوان ....فاصله ميان دو زندگي ؟؟.....بروز شده است خوشحال خواهم شد تشريف بياوريد پس منتظر حضور گرم و قدوم سبز و نظرات ارزنده شما هستم مثل هميشه ...يک قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است ....در پناه حق باشيد ........................... نا اميدي ره مده در دل مترس از مشکلات ....تا که آسان بر کف آري دامن مطلوب را ......ارزش هر کس بقدر همت و کردار اوست ....قيمتي گردد کبوتر چون برد مکتوب را ............................يا حق .............................

رضا

پيش پاي نو بهارم، بامن از گلها بگو ............ پشت پرچينهاي باغ از رقص بلبلها بگو......... از شميم عطر گلها زباغستان دل بگو ........ از شقايق هاي عاشق ، عطر سنبلها بگو ..... از غرور غنچه اميد و اين دلهاي وابسته بگو ....... با من از رگبار باران بيقراريهاي ابرها بگو ....... از تلاطمهاي دريا ، صبر ساحلها بگو ........ از پرپر شدن هزاران گل در اين خاک بگو ..... بازهم از ريشه جوشان اين گلها بگو ....... از لب خندان اشک شوق گلهاي سرخ بگو ..... کاروان گل رسيد ، از عشق محملها بگو ........... از گل محمدي که مي راند مرا تا خاطره بگو ...... از من و ما ، شعله جانسوز محفلها بگو .........

سيامک

روزی که اين کتاب رو ميخوندم قلم رو برداشتم تا زير جمله هایی که به نظرم زیبا میرسید خطی بکشم. همينطور که پيش ميرفتم به اين نتيجه رسيدم که خطی باید بکشم که از ابتدا تا انتهای کتاب ادامه داشته باشه. قلم رو زمين گذاشتم و به خواندن ادامه دادم. اميدوارم در پيگيری اهداف موفق باشيد

علی (آدمکها)

آرزوهاي ديروزت را در دفتر خاطراتت ثبت كن خدا آنها را فراموش نمي كند تو انها را فراموش خواهي كرد ولي بدان چيزهاي كه امروز داري آرزوهاي ديروزت هستند كه آنها رو فراموش كردي(نقل از...)سلام دوست خوبم.امیدوارم حالت خوب باشه و سلامت باشی.خوشحالم بعد از حدود 17 روز دوری میتونم سری به دوستانم بزنم خوشحالم همچون همیشه پرتوان و مفید به راهت داری ادامه میدی..با بهترین ارزوها برای شما...التماس دعا.

علی (آدمکها)

چه كسي ميداند وقتي اسمان مي گريد ستارگان كجايند/وقتي دريا ميغرد ازطوفان پرندگان روي آسمان كجايند/ چه كسي ميداند وقتي من مي نويسم انديشه او كجاست/وقتي تو مي خواني احساس من كجاست..../سلام .اميدوارم حالت خوب باشه و سلامت باشي.اپديتم با گوشه يي از خاطرات سفرم..از شما و دوستانتون دعوت ميكنم به اپديت جديد ادمكها تشريف بياريد..موفق باشيدوعاشق...ياحق

نونی

ااااااااااااييييی خدااااااااااا چرا پس اين قلبه صاب مرده ی من تا دو قطره شادی ميره توش يدفه شیش گالن غم سرازير ميشه توش ... همه چيزم غيره آدميزاده آخههههه بدبختی که يکی دوتا نيس...

مهدي ناطق

سلام . من تازه وبلاگ شمارو ديدم . تا قبل از اين نمي دونستم وبلاگ د ارين . خيلي قشنگه و اميدوارم قشنگ تر هم بشه . بازم سر مي زنم به وبلاگتون .