مثل آنوقت ها

عطسه...سرفه...باز هم سرفه...اشک می آید از چشم هایم...

چقدر خاک نشسسته روی این صفحه...

دوستان وبلاگیم را از دست داده ام، آدرس وبلاگ های خوب را یادم رفته،خیلی اتفاق افتاده...

همه اش اما بد نبوده... کار می کنم، کارم را دوست دارم، همکارانم را نیز هم.تجربه های جدید را هم دوست دارم. به طور کلی خیلی هم بد نیست. قسمت بدِ ماجرا، اینجا نیامدنم است...

 کاش بتوانم کنار بیایم و زیاد بخوانم و زیاد بنویسم...

مثل آنوقت ها...

/ 6 نظر / 6 بازدید
آزاد

رنگی کنار شب بی حرف مرده است. مرغی سیاه آمده از راههای دور می خواند از بلندی بام شب شکست. سرمست فتح آمده از راه این مرغ غم پرست. در این شکست رنگ از هم گسسته رشته هر آهنگ. تنها صدای مرغک بی باک گوش سکوت ساده می آراید با گوشوار پژواک. مرغ سیاه آمده از راههای دور بنشسته روی بام بلند شب شکست چون سنگ ، بی تکان. لغزانده چشم را بر شکل های درهم پندارش. خوابی شگفت می دهد آزارش: گل های رنگ سر زده از خاک های شب. در جاده های عطر پای نسیم مانده ز رفتار. هر دم پی فریبی ، این مرغ غم پرست نقشی کشد به یاری منقار. بندی گسسته است. خوابی شکسته است. رویای سرزمین افسانه شکفتن گل های رنگ را از یاد برده است. بی حرف باید از خم این ره عبور کرد: رنگی کنار این شب بی مرز مرده است. چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com

داموت فارسی

دلمون براتون خیلی تنگ شده بود...

فمینا

می دونی که نگار، زیاد هم همه ی همه رو از دست ندادی.

دنیا

همین که دوباره شروع به نوشتن کردی خوبه..

فهیمه

سلام...تیری در تاریکی اومدم اینجا...فکرشم نمی کردم چیز جدیدی باشه! هه[نیشخند]دلم تنگت رفته بود دوست من!

کفاش

سلام نگار جان.... چه قدر خوشحال شدم که برگشتی.... یه هو دوتا پست ازت دیدم... واقعا دلم براتون تنگ شده.... راستی...کارت مبارک[چشمک]