هوس تنهایی کرده ام...!

هوس تنهایی کرده ام.جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید : "دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم"

و من با صدایش در خودم غرق شوم و بغض کنم تا کلافه شوم و بگویم : " بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفرم، بگو برو گم شو!"

و او با بغض بگوید: " دوستت ندارم. از تو متنفرم. برو گمشو" ... و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید: "هرچه گفتم دروغ بود.دوستت دارم، دوستت دارم."

و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید: " چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم. بس که عاشق ات هستم می گویم از تو متنفرم تا بخندی."

و بعد بپرسد:" حالا راضی شدی ؟ سبک شدی؟"

و من بگویم: " نه، رفتن ات، آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت، عشق ات، نفرت ات، دوری ات، نزدیکی ات، وصال تا، فراق ات، صدایت، سکوت ات، یادت،فراموشی ات، مرت ، کینه ات، خواندن ات،نخواندن ات و اصلاً بودن ات و نبودن ات سنگین است، سنگین است، سنگین است."

بگویم :" اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است، دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند."


به نقل از مصطفی مستور در چند روایت معتبر

.................................................................................................................

پ.ن:     و چه غریب با حال و روزم جور است و به دلم می نشیند این متن. هر چند بار می خوانمش سیر نمی شوم. چقدر خوب است که نویسنده هایی هستند. همان نویسنده هایی که کمکم می کنند حرف هایم را جایی پیدا کنم. خودم که عرضه اش را ندارم بگویمشان. کارم را آن ها راحت می کنند و نمی گذارند حرف هایم در دل بمانند و بپوسند و ته نشین شوند و دلم را پر کنند و لبریزم کنند از شکایت و کینه و گلویم را پر کنند از بغض!

من حالم خوب است. باور کنید. دل من گرفتن را بلد نیست.باور کنید حالم خوش است. زندگیم را می کنم. باور کنید دیگر سعی نمی کنم فکر کنم که چطور مشکلاتی دیگر نباشند در اطرافم. باور کنید تابستانم دارد خوب می گذرد. باور کنید نمی دانم اکنون برای چه دارم می نویسم. باور کنید من امیدوارم. به همه چیز. البته نه، نه به همه چیز. اما به خیلی چیزها. باور کنید امیدوارم هی فیلم های جدید در سینما اکران شود تا هی بروم سینما. باور کنید خوبم. خوب خوب!

/ 17 نظر / 75 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاهد

خواننده ای در روز 48 صفحه مطلب می خواند. اگر این مطالب در وبلاگ باشد، نصف و اگر در کتاب باشد، دوبرابر می شود. خواندن 5 سال وبلاگ، چند روز زمان نیاز دارد؟ . . .

شاهد

خواننده ای در روز 48 صفحه مطلب می خواند. اگر این مطالب در وبلاگ باشد، نصف و اگر در کتاب باشد، دوبرابر می شود. خواندن 5 سال وبلاگ، چند روز زمان نیاز دارد؟ . . .

نگار

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره

نگار

سلام نگار جان.چقدرررررررررررررررررررررر قشنگ بود.خیلیییییییییی لذت بردم.دلم می خواد دوباره بخونمش.با اجازت تو دفترم می نویسم

نگار

نگار جونم بازم ممنون به خاطر متن قشنگت.خیلییییی خوشم اومد.دلم نمیاد وبلاگتو ببندم[لبخند]

مونا

منم دلم برات تنگیده نگار جونم[ماچ] این دانشگاه هیچی نداشت حداقل ما همدیگرو می دیدیم.... ستاره سهیل شدی خانم عجایبی[گل]

محمد جواد

اختیار دارید

مونا

محشری از چشماته! د بنویس دیگه! [گل]

محمد یاسر هدایتی

سلام و ممنون از اظهار لطفت از این پست ها معلوم است از اهالی خواندن نوشتن هستید و چه خوب است این صفحه... دوم اینکه آرشیو تان 5 سال حضور را نشان می دهد این هم یعنی پیشکسوتی...این هم با مزه است... همین

شادی

بنویس تا من هم بگویم چرا . بنویس تا بدانی همه داریم رونوشتی از هم می شویم . همه داریم عین هم به تحلیل می رویم.