ماه

می‌شد ۵ دقیقه دیرتر از مهمونی بیاییم بیرون.

می‌شد بعد از پیچ و وقتی که داریم می‌افتیم توی ۱۰۱ جنوب، ماه به اون بزرگی و زرد رنگی و ابهت و نزدیکی و صمیمیت جلوی چشممون نباشه.

می‌شد ابهتش نگیرتم. که توی ۱۲ شب ابری سیلیکون ولی، با خودم فکر نکنم خیلی چیزا همین‌طوری شده که نشده. دیر رسیده‌ام بهشون. ماه ۵ دقیقه قبلش رفته بوده زیر ابر.

پیش خودم می‌شد فکر نکنم خیلی خوشبختم که ماه رو دیدم. خیلی خوشبختم که اصلاً می‌تونم ببینم.

می‌شد با خودم فکر نکنم الآن یعنی چند نفر تو کل این دنیای خاکی دارن ماه رو این‌شکلی‌ می‌بینن؟ به همین نزدیکی و خوشرنگی. اینقدر خودمونی. انگاری فقط اومده بود پایین که چشمم رو باز کنه. و بعد بره پشت کپه کپه ابری که گرفته الآن بالای سرمون رو، درست ۱۵ دقیقه بعد...

/ 0 نظر / 76 بازدید