ليلی خودش را به آتش کشيد!

سلام دوست جونای عزيزم.می بينيد چه زرنگ شدم.04.gifزود زود آپ می کنم.05.gif

دوست جونای خوبم از اين به بعد می خوام اگه بتونم هر هفته آپ کنم چون می خوام يه داستان دنباله داره خوشگل از ليلی و مجنون بنويسم.

قسمت اولش رو از امروز شروع می کنم.در ضمن تا يادک نرفته بگم که شرمنده ام که وقتی سر می زنم به .بلاگلتون نمی تونم نظر بدم. چون کامپيوترم مشکل داره.

خوب اينم قسمت اول:

خدا گفت زمين سردش است.چه کسی می تواند زمين را گرم کند؟

ليلی گفت: من

خدا شعله ای به او داد.ليلی شعله را توی سينه اش گذاشت.

سينه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد .ليلی هم.

خدا گفت شعله را خرج کن.زمينم را به آتش بکش.

ليلی خودش را به آتش کشيد.خدا سوختنش را تماشا می کرد.

ليلی گر می گرفت.خدا حظ می کرد.

ليلی می ترسيد.ميترسيد شعله اش تمام شود.

ليلی چيزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسيد.مجنون هيزم آتش ليلی شد.

آتش زبانه کشيد.آتش ماند.زمين خدا گرم شد.

خدا گفت:اگر ليلی نبود زمين من هميشه سردش بود.

منتظر قسمت بعدی باشيد!

/ 4 نظر / 10 بازدید
نبات

بهت پیشنهاد میکنم این کتاب را بخوانی : لیلی نام تمام دختران روی زمین است . :) بيشتر بنويس..

دنیا

منتظر بقيه اش هستم..

کشک

سلاااااااااااااااااام!!!! خوبی؟ ما زنده ایــــــــــم!!!D: شناختی ما رو؟ ماهمونايی هستيم که صد ساله آپ ديت نکرديم!;) راستی متنت عالـــــــــی بود! منتظر بقيه قسمتاش هم هستم! قربونت!:-* راستی آپ ديت کرديم! يه سری بزن!

malos

سلام نگاری خوبی؟منو يادت مياد ......؟قبلا زياد بهم سر ميزدی....اپديت کردم خوشحال ميشم بهم سر بزنی منتظر یقه اش هم هستم....