فانوس را کمی بالاتر بگیر

تیله ها را بی استعداد رها می کنم...یا می خورند یا نه دیگر...آخرش همین است

آسمان و هوای عید مانند زمستان ها را تاب ندارم...صدای برف زیر پاهایم را می خواهم

نشسته ام روی صندلی در هیاهوی صحبت های در هم و بر هم و تعداد زیاد مهمان ها و فکر می کنم یعنی کِی خوب می شود؟دلم گاهی برایش می سوزد...می شود مثل بچه های  4 یا 5 ساله به چشمم گاهی.

روزهای باقی مانده را هر روز دانه دانه می شمارم.تعجب می کنم که چرا هِی کمتر می شوند.آخر مگر قرار نبود صبر کنید تا با هم برویم؟من که هنوز هیچ کار نکرده ام....

بازی ای که او تعریف کرد برایم را تا شب هزار بار برای خودم بازآفریدم...و تا صبح کابوس دیدم

یک جورهایی همه چیز قاطی شد ناغافل.انگار که 2 هفته از همه دورم.انگار که از پشت قطره های آب صدایشان را نمی شنوم و صورت هایشان را نمی بینم.کسانی را یادم می آید که 2 هفته است صدایشان را نشنیده ام.چِم شده!؟ چرا عینن خیالم نبوده پس؟ کسی در غذایم دارویی، سمی چیزی نریخته بوده؟!

الان باز هم می گویند آشفته ای...بابا به چه زبانی بگویم...اتفاقاً به طرز مسخره ای آرام و بیخیالم...

هِی تو؟! اصلاً معلوم هست این همه مدت کجا بوده ای؟! الان هم که آمده ای اینطوری؟! کِی می خواهد درست و حسابی پیدایت شود!؟خب لازمت دارم.

هنوز تیله بازی بلد نشده ام. 40 50 تایی می شوند. نشمردمشان. مال من هم نیستند. اما تیله لازم بودم.

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مستانه

نوشته هات رو دوست دارمفبه حال و هوای خودم نزدیکه ف صادقانه ست.زیبا بود دوست من بیا پیش ما!

کسی مثل خودتان

میان فاصله های نبود ات، روزهای بی دلیل، ولنگار و رها، پرسه می زنم. هیچ است همه آن چه رو به روست. همین...

zahra

سلام عزيز،همين جنددقيقه قبل هوايت راكردم به خدا!حتي امدم دروبت قدمي زدم ورفتم...(امروزانقدواسه انتخاب واحدبله هاروبالابايين كردم زانوم داره مي تركه!)[ناراحت][گریه]

zahra

بدنبود!بالاخره انجام شد!باوركن همه جيزبالاخره انجام مي شود...اوبه بهترين شكل ممكن به من اموخت كه زندكي كنم.ومن درجواب فقط مي توانم بكويم:شكر.اين وبه شادي ام كفته بودم...

zahra

همه جيزدرست مي شه،باوركن،قول مي دهم،فقط بايدصبركني،صبرصبرصبر، همين سه كلمه اي كه كفتنش خيلي اسان ترازعمل كردنش است!اماجاره اي جزاين نيست[ماچ]

zahra

حق مي دهم عزيز،حق مي دهم!به خدا اكردست من است به همه حق مي دهم...

شادی

انگاری فصل بیخیالی همه ی ما با هم رسیده . زندگی کن نگار

نگار

سلام نگار جونم.آخ گفتی برف.دلم برای یه برف درست و حسابی تنگ شده.این هوا نمی خواد به ما نشون بده که زمستون اومده عزیزم با اینکه اصلا خودمو لایق نمی دونم اما روی چشمم.حتما برات دعا می کنم[ماچ][گل]

رضا

سلام.زیبا و دلنشین بود. سپاس[گل]

امیر

اشک زمانی زیباست که برای عشق باشد عشق زمانی زیباست که برای تو باشد تو زمانی زیبایی که برای من باشی [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل] [گل]