پایان!

همه چیز تموم شد!
باید می شد!
غمگینم!
حوصله ندارم!حوصله ی هیچکس رو!
چی می شد اگه می تونستم کمِ  کم یه هفته تو اتاقم بشینم و نیام بیرون و کسی کاری به کارم نداشته باشه!
دیگه حالم به هم می خوره از این که بغضم رو به زور قورت بدم و لبخند بزنم! حالم به هم می خوره از این که همه از چشمام همه چی رو می فهمن!
حالم به هم می خوره از این که همه انتظار دارن همش بخندم! دیگه دوس ندارم به خنده هام مشهور باشم! فعلاً خنده های از ته دلم تعطیل!
حالم از این هم به هم می خوره که باید با عقلم برم جلو! از این که همش گفتم نه!اگه تو این 4 سال می شمردم که چند بار گفتم نه، به نظرت چند بار می شد؟ با این همه نه چرا بازم اینجام؟!

/ 8 نظر / 11 بازدید
زیبا

سلام عزیز. میای واسه هم لینک بذاریم؟

آسمان

سلام . هميشه پايانی زيبا داشته باش

ناطق

سلام . نمی دونم چی شده که اين قدر ناراحت و غمگين شدين که حتی می خواهين ديگه حتی نخندين . اينکه آدم مشهور به لبخندهاش باشه گير هر کسی نمی ياد و خيلی خوبه . سعی کنيد اين ويژگی خوب رو حفظ کنيد . خوب برای هر کسی پيش می ياد که شرايط طبق اون چيزی که می خواد نباشن اما نبايد به اين زودی ها نااميد شد . اميدوارم که در گفته هاتون تجديد نظر کنيد و مثل هميشه با لبخند و اعتماد به نفس با همون به کارگيری نيروی عقلی که گفتيد در کوچه پس کوچه های زندگی پيش برين . موفق باشيد .

سحر

سلام ... آدم ها خيلی زود فراموش ميشن

مجنون

سلام... مثل اينکه بد موقعيی رسيدم...مثل شما که دير رسيدی...۲ سال پيش به وبلاگم سر زدی ولی من رفته بودم...بعد از اين همه مدت سری زدم پیغامت رو ديدم و خواستم تشکر کنم..اما به هر حال امیدوارم صبرو اراده بتونه از مشکلات سر بلندت کنه..انشا ا...

احسان

به زور خنديدن برای ديگران سخت اما حد اقل ميبينی که بقيه رو شاد کردی .اين هنر رو هر کسی نداره و تا اون جا که من ديدم نگم ناياب اما کم يابه.اما واقعا بعضی وقتا اين هنر جان و تن آدم رو رنجور ميکنه چرا که به شدت به تنهايی نياز داری اما نميزارن تنها باشی...