رویا

نشسته‌ام توی کافهٔ مألوف کنار پسرعمه. هر دو هدفون‌های قطع‌کنندهٔ صدای اطراف توی گوش‌هامون، رو به پنجرهٔ قدی که پشتش آدم‌ها توی فضای باز نشسته‌اند و غذا می‌خورند نشسته‌ایم و با لپ‌تا‌پ‌هامون کار می‌کنیم.

همین چند دقیقه پیش یه شام سبک زود خوردیم و دوباره کار رو شروع کردیم.

انگار کن که بابا کنارم نشسته و هر دو داریم کار می‌کنیم و چای ترکی می‌خوریم و هرکدوم موسیقی خودمون رو گوش می‌دیم....

همین‌قدر می‌تونست رویایی باشه دنیا و نبود...

/ 0 نظر / 87 بازدید