نقالی

کوچک‌تر که بودم، احتمالاً یکی دو سال آخر دبستان، میخکوب یک برنامهٔ تلویزیونی می‌شدم توی سیمای نوجوان که دختری هم‌سن‌وسال خودم، حالا دو سه چند سالی بزرگ‌تر، شاهنامه می‌خواند. با صلابت و روان.

عاشق آن برنامه بودم.

نه توی دوستانم و نه توی خانه‌مان، طرفدار نداشت برنامهٔ این دخترک و خودم یک‌تنه باید عشقش را به دوش می‌کشیدم...

توی سال ۹۶، همان دخترک را به واسطهٔ دوستی دیدم و همکاری مشترکی کردیم. بعد از ۲۰ سال الگوی کودکی‌ام، رویای کودکی‌ام جلوی چشم‌هایم بود و صمیمی و گرم حرف می‌زدیم و کار می‌کردیم...

دیشب که برایم پیغامی صوتی برای تبریک عید فرستاد، چشمانم را بستم، صدایش را گوش دادم و لبخند زدم به گردش زمانه. این همان صدای پر صلابت روزهای کودکی‌ام بود که حالا داشت برای آغاز سال ۱۳۹۷ از پاریس، برایم در این قارهٔ دور آرزوی خوشی و شادی می‌کرد...

عجیب قصه‌هایی داری ای چرخ...

/ 0 نظر / 86 بازدید