بی‌تاب

بی‌تابی می‌کنم توی دلم از تغییر جغرافیا. 

اینجا انگار کلمه‌های توی مغزم بیشترند. یه جا خوندم آدم‌ها توی روز یه تعداد معینی کلمه حرف می‌زنند. شاید چون اینجا کمتر حرف می‌زنمُ بیشترشون خیره می‌شن توی مغزم. همون‌جا با هم می‌ریزن خودشون رو بیرون و عطشم رو به نوشتن بیشتر می‌کنن.

سعی می‌کنم دور و برم رو با دقت‌تر نگاه کنم. سعی می‌کنم بیشتر بفهممشون. تا الآن که بار چهارمه٬ همین‌قدر می‌دونم که اینجا خونه من نیست. هرچقدر هم آدما مهربون و فهیم و متوجه (که واقعاْ از دور هستن و از نزدیک تجربه‌ی زیادی باهاشون ندارم)٬ آدمای من نیستن.

آدمای من٬ تا همین لحظه که دارم اینا رو می‌نویسم٬ چند هزار کیلومتر ازم دورترن.

یه دوستی می‌گفت بدی مهاجرت اینه که حس می‌کنی زندگی یه جایی دیگه جریان داره و تو توی اون جریان نیستی... 

و این حس عجیب فراموشی...

اینکه حس می‌کنی آدم‌هات دارن آروم آروم فراموشت می‌کنن. 

و تو عوض می‌شی و اونا عوض می‌شن و ممکنه یه لحظه حس کنی باختی... 

دیروز یه دوستی می‌گفت من ۱۵ ساله از اونجایی که بهش می‌گن خونه اومده‌ام بیرون و مجبورم فکر کنم و قیاس کنم و عدد بدم به چیزایی که به جاش به دست آورده‌ام٬ تا بتونم ادامه بدم...

اینطوری که فکر می‌کنم تمام امیدم از بین می‌ره. اما آدم اینطوری دستی دستی از دست دادن امیدهام هم نیستم. آدم نشستن و تماشا کردن از دست رفتن دوست‌داشتنی‌های زندگی...

می‌آم بیرون از پوسته‌ی ناامیدی و سعی می‌کنم بدوم.

همیشه همین‌طوری‌ه. اول زمین‌گیرم می‌کنه ترس و نامشخص بودن آینده٬ بعدتر از یه جایی٬ یه انرژی عجیبی یا یه آدمی می‌آد سراغم و دستمو می‌گیره و بلندم می‌کنه.

منتظرت می‌مونم تا بلند شم...

/ 0 نظر / 39 بازدید