صدا!

توی سرم پر از صداست...

«تو از شهر غریب بی‌نشونی اومدی...»

«گفتا من آن ترنجم...»

«قبله یعنی حلقهٔ چشم مستت»

....

حواسم هست این روزها چقدر آرزوهایی که داشته‌ام نزدیکن؟ چقدر حس می‌کنم مفیدم؟ چه نشسته‌ام تا دیروقت توی کتابخونه؟

حواسم هست چقدر شوق و آرزو توی سرم می‌چرخه؟ که چقدر حس می‌کنم اینجا می‌شه کارایی کرد و چقدر اتفاقای بزرگ می‌تونه بیفته؟

دلتنگی این موقع‌ها می‌ره دورترها نگاهم می‌کنه. گمونم همین باعث می‌شه آدما اینجا دووم بیارن؛ دور از خانواده و دوستاشون و خیابون‌ها و خاطره‌ها...

/ 0 نظر / 54 بازدید